عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

246

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

سرزنش دشمنان با دختران خود از بلخ به سمرقند كوچ كرد . از قضا به هنگام سختى سرما بيرون آمدند و چون وارد شهر سمرقند شدند ، زن آنان را به مسجدى برد و خود براى فراهم آوردن خوراكى بيرون آمد . آن زن علوى به دو گروه رسيد كه يك گروه كنار مرد مسلمانى كه شيخ شهر بود گرد آمده بودند و گروه ديگر كنار مردى مجوسى كه كفيل شهر بود جمع بودند . آن زن نخست نزد آن مسلمان رفت و حال خود را براى او شرح داد و گفت : من فقط خوراك امشب را مىخواهم . شيخ گفت : گواه بياور كه علوى هستى ، زن گفت : در اين شهر كسى مرا نمىشناسد . شيخ از او روى برگرداند : آن زن پيش مجوسى رفت و حال خود را به او گفت و آنچه را هم كه ميان او و شيخ گذشته بود براى او نقل كرد . مجوسى اهل خانه خود را به مسجد فرستاد تا او و فرزندانش را به خانه‌اش آورند ، و چون آوردند جامه‌هاى زيبا و زيورهاى گران‌مايه بر آنان پوشاند . چون آن شب به نيمه رسيد شيخ مسلمان در خواب ديد كه گويى رستاخيز برپا شده است و لواى حمد بر فراز سر پيامبر ( ص ) در اهتزاز است و كاخى برافراشته از زمرد سبز آنجاست . شيخ عرض كرد : اى رسول خدا ! اين كاخ از كيست ؟ فرمود : از مردى موحد مسلمان . شيخ گفت : اى رسول خدا ! من مردى موحد و مسلمانم ، پيامبر فرمود گواه بياور كه تو مسلمان موحدى ، آن مرد سرگردان ماند ، پيامبر به او فرمود هنگامى كه آن زن علوى پيش تو آمد به او گفتى گواه بياور ، اينك تو نيز پيش من گواه بياور . شيخ بيدار شد گريان و نگران از خانه بيرون آمد و در شهر مىگشت تا بداند آن زن علوى كجاست و چون جاى او را دانست به مجوسى پيام فرستاد و پيش او آمد . شيخ گفت : زن علوى كجاست ؟ گفت : در خانه من است ، شيخ گفت : من او را مىخواهم ، مجوسى گفت : اين كار ممكن نيست ، شيخ گفت : هزار دينار از من بگير و او و فرزندانش را به من بسپار ، گفت : چنين نخواهم كرد آنان از من خواستند ميهمان من باشند و بركات آنان به من رسيده است ، شيخ گفت : از سپردن ايشان به من چاره نيست . مجوسى گفت : آنچه را كه تو در جستجوى آنى من به آن سزاوارترم ، كاخى هم كه ديدى براى من ساخته شده است ، به اسلام خود بر من ناز مىفروشى ؟ به خدا سوگند ديشب من و اهل خانه‌ام نخوابيديم تا آنكه به دست آن زن علوى مسلمان شديم ، من هم همان خوابى را كه تو ديده‌اى ديده‌ام ، و پيامبر خدا ( ص ) به من فرمود آيا آن زن و دخترانش پيش تو هستند ؟ گفتم : آرى ، فرمود : اين كاخ از تو و اهل خانه توست ، كه تو و ايشان بهشتى هستيد ، خداوند در ازل ترا